تبليغاتX
"...تو..."شمالی ترین احساس من


"...تو..."شمالی ترین احساس من

من مرثیه خوان دل بیگانه ی خویشم...

می خواستم چندتا عکس بزارم اینجا.می خواستم از دیروز بنویسم و بگم چقدر خوشبختم که فرهاد و خیلی های دیگه اومدن توی زندگیم.

بگم:

سودی مچکرم که روی دوستیت با اون پا گذاشتی و اونروز که برات یه غریبه بودم بخاطر هم جنس بودنمون!زن بودنمون چشمامو باز کردی و الان کسی رو توی زندگیم دارم که خوشبختی و عشق رو به من داده و من این روزای خوب رو مدیون تو ام.


بهار من...بهار زندگی مچکرم که تمام لحظات خوشی و غمم تو این یک سال کنارم بودی و حماقت ها و اشتباهاتم رو بهم فهموندی و هرگز قضاوتم نکردی.


مانی نازنین...مچکرم که از بچه بودن و ساده بودن درم آوردی و بهم فهموندی خیلی از آدما اونجوری که ما فکر می کنیم نیستند و اگه اون نقاب رو از صورتشون بردارند چیزهایی رو اون پشت میبینیم که حتی تو مخیله مون هم نمی گنجه.


رضای عزیز و دوست داشتنی من...4ساله که موندگاری توی دل من و من افتخار می کنم به بودنت توی دلم...مچکرم که نگرانمی و دعام می کنی.مچکرم که دوست داشتنت با باقی دوست داشتن ها خیلی فرق می کنه و مچکرم که همیشه هستی.گاهی نزدیک به من و گاهی خیلی دور...


و


فرهاد...مرد نازنینم...همسرم...بخاطر دیروز و دیروز های قبل...بخاطر فرداهایی که قراره کنارم باشی...بخاطر هرچیز خوبی که بینمون هست.بخاطر تعهدت و عشقت...مچکرم ازت...



اینجا دیگه نمیشه نوشت.آدمایی هستند که مسلمونیشون به چادر سر کردن و کربلا رفتنه فقط.آدمایی که به راحتی توهین می کنند و آبرو می برند.آدمایی که حتی یه دونه از نمازاشون هم قضا نشده.بخاطر این آدما اینجا دیگه نمیشه نوشت.از بس که آخر نمازاشون واسه بدبختی آدما دعا کردن و نقشه کشیدن.



من یه عذرخواهی به سودی بدهکارم.بزرگواری کرده و منو بخشیده.اما باز باید بگم سودابه معذرت می خوام............



تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390سـاعت 12:9 نويسنده مریم| |

اینجا نوشتم که بخونه و بدونه...که ثانیه ثانیه ی پریشب رو بلعیدم...لحظه لحظه شو جمع کردم توی دلم.که من محتاج بودم به شنیدن اسمم با صدای اون.من سال ها بود که منتظر پریشب بودم...خدایا...مچکرم...*

*:۳تا خط بالا عاشقانه نبود.خودِ دلمو نوشتم اینجا.


من سقوط کردم در اعماق تو...راه نجاتی نیست...من محکومم به پرستیدن چشمات.........


خاطرات رو باید با احتیاط به خاطر آورد

و گرنه خرابت می کنن...

تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390سـاعت 22:16 نويسنده مریم| |

خب چیزی ندارم بنویسم.

حرفم نمیاد!یا زیادی حالم خوبه یا زیادی داغونم که حرفم نمیاد.خودمم دقیقن نمی دونم تو کدوم وضعیت به سر می برم.آرامش قبل از طوفان؟ طوفان؟ آرامش بعد از طوفان؟

وقتی زیادی فرو میری تو گذشته ت و تو درست و غلط هایی که از خودت و عزیزانت سر زده الانتو یادت میره."خودِ الانتو..."

درد بدیه فراموش کردن خودت.من حتی نمیدونم دل خودم چی میگه.چه برسه به دل تو...

اینقد حواس ندارم که حتی نمیفهمم چی دارم می نویسم.

نمیدونم...

فقط اینکه دوستت دارم.از اون دوست داشتنایی که جنسشون احتمالن غ م گ ی ن ه ...


سال‌ام تویی ماه‌ام تویی ، تقویم دلخواهم تویی

دورت بگردم خوب من ، ای مبداء نصف النهار

تاريخ شنبه ششم اسفند 1390سـاعت 21:37 نويسنده مریم| |

گاهی وقتا،
توی زندگی آدما لحظه ای متولد میشه
که
روح اونارو وسیع تر از آسمون
و رقیق تر از بارون می کنه.
مثل وقتی که یه نفرو خیلی دوست دارن.
مثل وقتی که دلشون خیلی براش تنگ میشه.
این جور موقعا،
آدما حاضرن همه ی هستیشون رو بدن
تا
بتونن درست همون لحظه ی دلتنگی اون فرد رو ببینن
x
گاهی وقتا آدما خیلی از هم فاصله دارن
چیزی حدود هزار سال نوری!
این جور موقعا،
حاضرن همه ی هستیشون رو بدن
تا
برای یک لحظه نزدیک هم باشن
بتونن طعم صدای همدیگرو مزه مزه کنن
لحجه ی نگاه همدیگرو با تمام وجود حس کنن
و...
xx
گاهی وقتا،
آدما می تونن بعد از قرن ها
برای چند لحظه
دوست داشتنی ترین فرد زندگیشونو ببینن
این جور موقعا،
حاضرن همه ی هستیشون رو بدن
تا
زمان برای همیشه متوقف بشه...
xxx
می خوام یه چیزی رو بدونی
فقط یه چیزو:
تمام گاهی وقتای زندگی آدما،
همیشه های زندگی منه....

تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1390سـاعت 12:38 نويسنده مریم| |

احساس تهوع شدیدی دارم نسبت به همه چیز...

سرم داره منفجر میشه...

باید خفه بشم.باید خودمو سانسور کنم.این چیزیه که همه می خوان............

تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390سـاعت 16:20 نويسنده مریم| |

ما و لیلی درس عشق از یک ادیب آموختیم

او به ظاهر گشت عاشق ما به معنا سوختیم

 


دیشب بعد از صحبتمون که اس ام اس دادی و گفتی گریه ت گرفت فهمیدم چه گندی زدم.فهمیدم من کوچیک تر از اونیم که بتونم دل صبور و کوچیکتو نگه دارم...منو بخش...


سودابه مچکرم که همه چیزو بهم میگی.مچکرم مامانی.

 بعدنوشت:من عااااااااشق این قالبم! اصن یه وعضی :)))

تاريخ یکشنبه سی ام بهمن 1390سـاعت 9:54 نويسنده مریم| |

هم بردن بود هم باختن

اگه اسمشو بزارم جنگ باید بگم جنگ بدی بود.جنگ با خودم و خاطراتم و جنگ با اون.اگه اسمش جنگ باشه من بردم.پیروز شدم...چه پیروزی مزخرفی.آخرشم لابد باید یه گودبای پارتی بزرگ گرفت و تا صبح بین ته سیگار ها و دودشون غلت زد.

اگه اسمشو بزارم قصه باید بگم قصه ی غم انگیزی بود.بد شروع شد...بدتر تموم شد.با خورد شدن دندونای اون توی خواب و تیر کشیدن قلب من و گریه های گاه و بی گاهم تموم شد...و هر دومون آخر این قصه باختیم.قصه ی غصه داری که هیچ قهرمانی نداشت........................و نتیجه گیری اخلاقیش این بود که ما حتی خودمون رو هم نشناختیم.چه برسه به شناختن هم دیگه.و اینکه باید بریم گورمون رو گم کنیم و بچسبیم به همون زندگی که ۲سال پیش داشتیم و همه ی نسبت ها و بوسه ها و قدم زدن ها و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه رو انکار کنیم.

ـ تو خیابون منو ببینی سلام که می کنی.آره؟

من:از خیابونایی رد میشم که مطمئن باشم هرگز ازشون رد نمیشی...

ـ سکوت

من:کاری نداری؟

ـ چرا

ـسکوت

ـسکوت

من:مواظب خودت باش

ـمی خنده.خنده ی تلللللللللخخخخخخخخخ

.

.

.

.

"تو":بگو مریم!زن من باید از هیچی نترسه.بگو!من نمی ترسم.تو ام نباید بترسی...بگو مریم.جرات داشته باش...

.

.

.

و اینطوری زندگیمون شروع شد..........


فرهاد قلب دوم منه...

 

بعدنوشت:بعد از ۵ ماه امروز خودمو با سیگار خفه کردم.از سیگار متنفرم.

تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390سـاعت 13:11 نويسنده مریم| |

دیشب ازم پرسید واقعا دوسش داری؟

فقط تونستم بگم اگه پشتم رو خالی کنه ضعیف میشم.هیچی برام نمی مونه...

خیلی چیزا رو نگفتم که لذتش فقط برای من و تو بمونه.نگفتم که قدم زدن کنار تو و سرمو روی بازوی تو تکیه دادن یعنی نهایت خوشبختی.نگفتم خونه ی من آغوش توئه.

نهار خوردن با تو...خرید رفتن با تو.زل زدن توی چشمات.وقتی که وسط راه مسیرو عوض می کنی و منو می کشونی دنبال خودت که نشون بدی حرف باید حرف تو باشه.وقتی میگی من مثل کوه پشتتم.وقتی از رفتنم می ترسی و میگی هیچوقت نرو.

باید حواسمو بیشتر جمع چیزهایی که دارم بکنم.مدت ها بود که اینطوری آروم و خوشحال نبودم.

دوست داشتن تو خوشبختم کرده...

تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390سـاعت 10:41 نويسنده مریم| |

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

قیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد

 

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد

دوصد دریا بشوراند ز موج بهر نپرهیزد

 

مولانا

 


به:(ر...)

من خوبم.همه چیز خوبه.دوستای خیلی خوبی دارم.یه مرد خوب دارم که داره خوشبختم می کنه و من سرشارم از محبت و سلامتی و همه ی چیزای خوب این دنیا.اشتباهاتم رو فهمیدم.اشتباهات دیگران رو هم فهمیدم.آدمای خوب رو نگه داشتم برای خودم و رو آدمای بد خط کشیدم.زندگیم بعد از یه طوفان افتاده تو یه روال عادی و خیلی خوب.نگران من نباش...


بعدنوشت:می خوام آدرس اینجا رو بهت بدم که بخونی.قول بده وقتی اومدی اینجا چشمت رو روی چیزایی که ناراحتت می کنن ببندی و فقط به روزای خوبی که درپیش داریم فکر کنی.

تاريخ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390سـاعت 11:56 نويسنده مریم| |

تاس میریزم و شعر بر تن ات بالا می رود ...

نیش زبان ات کشنده ترین آرام بخش هاست

سقـــــوط ...
...
و بازی دوباره از پله ی اول شروع می شود

این عاشقانه ترین مار و پله ی دنیاست ...

تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390سـاعت 21:8 نويسنده مریم|

miss-A